تو نیستی و غمت با من صفای عهد کهن دارد
بنازم این غم شیرین را که پاس صحبت من دارد
شب است و خاطره های ناب فضای کوچه پر از مهتاب
دلم به یاد قدیم امشب هوای پرسه زدن دارد
ببین خراب خراباتی پر از طنین روایاتی
بلند و معجزه وار اما کجا مجال سخن دارد
کجایی همه تن پاکی همیشه جاری افلاکی
که خون راه دل خاکی نیاز تازه شدن دارد
طلوع پاک نگاهت را به چشم من بسپار ای رود
به این دو برکه ی خاک آلود که اعتیاد لجن دارد
دو چشم های غریبت چون غروب دهکده ای محزون
نگاه منتظرت رنگی به رنگ غربت من دارد
از این فضای ملال انگیز بیا پرنده ی من بگریز
که ابر فتنه در این پاییز خیال خیمه زدن دارد
چه خون روشنی از یاران چکیده بر شب بیداران
برگ برگ گل از باران ردای گریه به تن دارد
چه انفجار مهیبی را شبانه منتظریم آیا
که ازدحام سکوت ما هزار گونه سخن دارد
چه مومنانه سفر کردی شبیه من که هنوز اینجا
عزای شام غریبان تا سپیده سینه زدن دارد